تبليغاتX
بـیـــ بهونــهـــ به پایان رسید

هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟!



خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

 


یـک روز از روزهـای خـدا



دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،



وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.



بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...



تمام روز با صبوری منتظر بودم.
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.



متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.



بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...



باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی.



موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...



احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.



خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...



دوست همیشگی و دوستدارت : خدا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:0  توسط | 

خدای من! چطور صدات کنم که من، منم

الهی کیف ادعوک و انا انا

و چطور ازت نا امید بشم که تو، تویی

و کیف اقطع رجائی منک و انت انت

خدای من! وقتی ازت چیزی نخواستم، بهم دادی

الهی اذا لم اسئلک فتعطینی

کیو می تونم پیدا کنم که ازش چیزی بخوام و بهم بده؟

فمن ذا الذی اسئله فیعطینی

خدای من! وقتی صدات نزدم، جوابمو دادی

الهی اذا لم ادعوک فتستجیب لی

کیو می تونم پیدا کنم که صداش کنم و جوابمو بده

فمن ذا الذی ادعوه فیستجیب لی

خدای من! اون موقعی که پیشت نیومدم و زاری نکردم، به من رحم کردی

الهی اذا لم اتضرع الیک فترحمنی

کیو می تونم پیدا کنم که پیشش ضجه بزنم و بهم رحم کنه

فمن ذا الذی اتضرع الیه فیرحمنی

خدای من! پس همونطور که دریا رو برای حضرت موسی علیه السلام شکافتی و نجاتش دادی

الهی فکما فلقت البحر لموسی علیه السلام و نجیته

ازت می خوام که بر پیامبر و خاندانش درود بفرستی، و منو از این وضعیتی که توش گیر کردم نجات بدی

اسئلک ان تصلی علی محمد و اله و ان تنجینی مما انا فیه

و زود زود، یه گشایشی تو کارام بندازی که تمومی نداشته باشه

و تفرج عنی فرجا عاجلا غیر اجل

قسمت می دم به بخشش و مهربونیت، ای مهربونترین مهربونا

بفضلک و رحمتک یا ارحم الراحمین


 

بی بهانه

 

پربهانه تمام شد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 8:57  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر کس برای خرید عشق هرچه در توان داشت اورد دیوانه هیچ نداشت و گریست گمان کردنندچون هیچ ندارد میگرید ولی هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است

......

عاشق ترین عاشق دنیا ؛ غم تو دردم را از یاد برد ، دعوتت کردند به مهر و یکباره پشت کردند به کین ، اگر او دعوتش را از یاد برد اگر تحمل خاری را در ره عشق نداشت من به تو اقتدا میکنم چون کوه ایستادی و جگر گوشه ها قربانی کردی ، غمم شرمنده میشود از دل تو ، دردم خجل میشود در مقابل زخمهای تو ، اشکی که از نامردی عشق میفشانم خشک میشود تا یاد مشت خونی که به آسمان فشاندی از خاطرم میگذرد ، سکوت میکنم هق هق ناله هایم را در گلو محبوس میکنم ، شکایتهایم را پس میگیرم چرا که خدایی که بر صحرای دلدادگی تو ناظر بود مرا نیز میبیند اگر او میبیند و ناظر است پس چه جای شکایت ؟ اشکم ، غمم ، ناله هایم ازین پس تنها از برای توست و ناب عشقت ، عاقبت روزی زخمهای این دل بی بها دیدنی خواهند شد ، پس سکوت میکنم



نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM